جک اس ام اس 88 باحال جدید خفن توپ خنده دار قشنگ ترکی لری قزوینی آپدیت جک داغ اس ام اس سرکاری love عشقولانه یا عاشقانه بوسه تولد روزهای خاص و مناسبتی به روز جوک لطیفه پایین و بالای 18 جوکستان فارسی 2009 , SMS Joke		بهترین راه برای دریافت دائمی و به روز جک و اس ام اس = خوراک سایت (Feed)		بهترین ابزار استفاده از خوراک = سایت Google Reader یا نرم افزار Snarfer		راهنمای استفاده از خوراک و GReader را بخوانید

تاریخ : پنجشنبه 31 تیر 1389 ╬ کد مطلب: 163
دسته بندی: داستان کوتاه ,



 

در زمان ها ی گذشته، پادشاهی تخته سنگی را در وسط راه قرار داد و برای این که عكس العمل مردم را ببیند خودش را در جایی مخفی کرد.

بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد.

حاکم این شهرعجب مرد بی عرضه ایست و ...

با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط بر نمی داشت.

نزدیك غروب، یك روستایی که پشتش بار میوه و سبزیجات بود، نزدیك سنگ شد. بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بود تخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد. ناگهان کیسه ای را دید که زیر تخته سنگ قرار داده شده بود، کیسه را باز کرد و داخل آن سكه های طلا و یك یادداشت پیدا کرد.

پادشاه در آن یادداشت نوشته بود:

 

"هر سد و مانعی می تواند یك شانس برای تغییر زندگی انسان باشد"

  



تاریخ : شنبه 2 آبان 1388 ╬ کد مطلب: 130
دسته بندی: داستان کوتاه , جملات قشنگ ، قصار ,



روزی روبرت دوونسنزو گلف باز بزرگ آرژانتینی، پس از بردن مسابقه و دریافت چک قهرمانی لبخند بر لب مقابل دوربین خبرنگاران وارد رختکن می شود تا آماده رفتن شود.


پس از ساعتی، او داخل پارکینگ تک و تنها به طرف ماشینش می رفت که زنی به وی نزدیک می شود. زن پیروزیش را تبریک می گوید و سپس عاجزانه می افزاید که پسرش به خاطر ابتلا به بیماری سخت مشرف به مرگ است و او قادر به پرداخت حق ویزیت دکتر و هزینه بالای بیمارستان نیست.


دو ونسنزو تحت تاثیر حرفهای زن قرار گرفت و چک مسابقه را امضا نمود و در حالی که آن را در دست زن می فشرد گفت: برای فرزندتان سلامتی و روزهای خوشی را آرزو می کنم.


یک هفته پس از این واقعه دوونسنزو در یک باشگاه روستایی مشغول صرف ناهار بود که یکی از مدیران عالی رتبه انجمن گلف بازان به میز او نزدیک می شود و می گوید: هفته گذشته چند نفر از بچه های مسئول پارکینگ به من اطلاع دادند که شما در آنجا پس از بردن مسابقه با زنی صحبت کرده اید. می خواستم به اطلاعتان برسانم که آن زن یک کلاهبردار است. او نه تنها بچه مریض و مشرف به مرگ ندارد، بلکه ازدواج هم نکرده. او شما را فریب داده، دوست عزیر!


دو ونسزو می پرسد: منظورتان این است که مریضی یا مرگ هیچ بچه ای در میان نبوده است؟
بله کاملا همینطور است.


دو ونسزو می گوید: در این هفته، این بهترین خبری است که شنیدم.
نقل از کتاب «بهترین قطعات ادبی»



کمتر بترس، بیشتر امیدوار باش
کمتر ناله کن، بیشتر نفس بکش
کمتر حرف بزن، بیشتر بگو
کمتر متنفر باش، بیشتر عشق بورز
و در این صورت است که تمامی چیزهای خوب جهان از آن تو خواهد بود


تاریخ : چهارشنبه 15 مهر 1388 ╬ کد مطلب: 116
دسته بندی: داستان کوتاه ,



یه زوج ۶۰ ساله به مناسبت سی و پنجمین سالگرد ازدواجشون رفته بودند بیرون كه یه جشن كوچیك دو نفره بگیرن. وقتی توی پارك زیر یه درخت نشسته بودند یهو یه فرشته كوچیك خوشگل جلوشون ظاهر شد و گفت: چون شما همیشه یه زوج فوق العاده بودین و تمام مدت به همدیگه وفادار بودین من برای هر كدوم از شما یه دونه آرزو برآورده میكنم! زن از خوشحالی پرید بالا و گفت:چه عالی! من میخوام همراه شوهرم به یه سفر دور دنیا بریم. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! دو تا بلیط درجه اول برای بهترین تور مسافرتی دور دنیا توی دستهای زن ظاهر شد! حالا نوبت شوهر بود كه آرزو كنه. مرد چند لحظه فكر كرد و گفت: این خیلی رمانتیكه ولی چنین بخت و شانسی فقط یه بار توی زندگی آدم پیش میاد! بنابراین خیلی متاسفم عزیزم آرزوی من اینه كه یه همسری داشته باشم كه ۳۰ سال از من كوچیكتر باشه. زن و فرشته جا خوردند و خیلی دلخور شدند. ولی آرزو آرزوئه و باید برآورده بشه. فرشته چوب جادوییش رو تكون داد و پوف! مرد ۹۰ سالش شد!!!

نتیجه اخلاقی: مردها ممكنه زرنگ و بدجنس باشند، ولی فرشته ها زن هستند !!!


تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1388 ╬ کد مطلب: 95
دسته بندی: داستان کوتاه ,



ادیسون در سنین پیری پس از كشف لامپ، یكی از ثروتمندان آمریكا به شمار میرفت و درآمد سرشارش را تمام و كمال در آزمایشگاه مجهزش كه ساختمان بزرگی بود هزینه میكرد...
این آزمایشگاه، بزرگترین عشق پیرمرد بود. هر روز اختراعی جدید در آن شكل می گرفت تا آماده بهینه سازی و ورود به بازار شود.

در همین روزها بود كه نیمه های شب از اداره آتش نشانی به پسر ادیسون اطلاع دادند، آزمایشگاه پدرش در آتش می سوزد و حقیقتا كاری از دست كسی بر نمی آید و تمام تلاش ماموان فقط برای جلوگیری از گسترش آتش به سایر ساختمانها است!
آنها تقاضا داشتند كه موضوع به نحو قابل قبولی به اطلاع پیرمرد رسانده شود...

پسر با خود اندیشید كه احتمالا پیرمرد با شنیدن این خبر سكته می كند و لذا از بیدار كردن او منصرف شد و خودش را به محل حادثه رساند و با کمال تعجب دید كه پیرمرد در مقابل ساختمان آزمایشگاه روی یك صندلی نشسته است و سوختن حاصل تمام عمرش را نظاره می كند!!!

پسر تصمیم گرفت جلو نرود و پدر را آزار ندهد. او می اندیشید كه پدر در بدترین شرایط عمرش بسر می برد.

ناگهان پدر سرش را برگرداند و پسر را دید و با صدای بلند و سر شار از شادی گفت: پسر تو اینجایی؟ می بینی چقدر زیباست؟!!رنگ آمیزی شعله ها را می بینی؟!!حیرت آور است!!!
من فكر می كنم كه آن شعله های بنفش به علت سوختن گوگرد در كنار فسفر به وجود آمده است!وای! خدای من، خیلی زیباست! كاش مادرت هم اینجا بود و این منظره زیبا را می دید. كمتر كسی در طول عمرش امكان دیدن چنین منظره زیبایی را خواهدداشت! نظر تو چیست پسرم؟!!

پسر حیران و گیج جواب داد:پدر تمام زندگیت در آتش می سوزد و تو از زیبایی رنگ شعله ها صحبت می كنی؟!!!!!!
چطور میتوانی؟! من تمام بدنم می لرزد و تو خونسرد نشسته ای؟!

پدر گفت:پسرم از دست من و تو كه كاری بر نمی آید. مامورین هم كه تمام تلاششان را می كنند. در این لحظه بهترین كار لذت بردن از منظره ایست كه دیگر تكرار نخواهد شد...!
در مورد آزمایشگاه و باز سازی یا نو سازی آن فردا فكر می كنیم! الآن موقع این كار نیست! به شعله های زیبا نگاه كن كه دیگر چنین امكانی را نخواهی داشت!!!

توماس آلوا ادیسون سال بعد مجددا در آزمایشگاه جدیدش مشغول كار بود و همان سال یكی از بزرگترین اختراع بشریت یعنی ضبط صدا را تقدیم جهانیان نمود. آری او گرامافون را درست یك سال پس از آن واقعه اختراع کرد...
روحش شاد


تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1388 ╬ کد مطلب: 94
دسته بندی: داستان کوتاه ,



پدر: دوست دارم با دختری به انتخاب من ازدواج کنی
پسر: نه من دوست دارم همسرم را خودم انتخاب کنم
پدر: اما دختر مورد نظر من ، دختر بیل گیتس است
پسر: آهان اگر اینطور است ، قبول است
پدر به نزد بیل گیتس می رود و می گوید :
پدر: برای دخترت شوهری سراغ دارم
بیل گیتس: اما برای دختر من هنوز خیلی زود است که ازدواج کند
پدر: اما این مرد جوان قائم مقام مدیر عامل بانک جهانی است
بیل گیتس: اوه، که اینطور! در این صورت قبول است
بالاخره پدر به دیدار مدیر عامل بانک جهانی می رود
پدر: مرد جوانی برای سمت قائم مقام مدیر عامل سراغ دارم
مدیر عامل: اما من به اندازه کافی معاون دارم!
پدر: اما این مرد جوان داماد بیل گیتس است!
مدیرعامل: اوه، اگر اینطور است، باشد
و معامله به این ترتیب انجام می شود

نتیجه اخلاقی: حتی اگر چیزی نداشته باشید باز هم می توانید چیزهایی بدست آورید. اما باید روش مثبتی برگذینید.


تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1388 ╬ کد مطلب: 93
دسته بندی: داستان کوتاه ,



روزی، وقتی هیزم شکنی مشغول قطع کردن یه شاخه درخت بالای رودخونه بود ، تبرش افتاد تو رودخونه وقتی در حال گریه کردن بود یه فرشته اومد و ازش پرسید: چرا گریه می کنی؟
هیزم شکن گفت که تبرم توی رودخونه افتاده. فرشته رفت و با یه تبر طلایی برگشت. '' آیا این تبر توست؟'' هیزم شکن جواب داد: '' نه
فرشته دوباره به زیر آب رفت و این بار با یه تبر نقره ای برگشت و پرسید که آیا این تبر توست؟ دوباره، هیزم شکن جواب داد : نهفرشته باز هم به زیر آب رفت و این بار با یه تبر آهنی برگشت و پرسید آیا این تبر توست؟
جواب داد: آره. فرشته از صداقت مرد خوشحال شد و هر سه تبر را به او داد و هیزم شکن خوشحال روانه خونه شد
یه روز وقتی داشت با زنش کنار رودخونه راه می رفت زنش افتاد توی آب. (هههههههه)
هیزم شکن داشت گریه می کرد که فرشته باز هم اومد و پرسید که چرا گریه می کنی؟
اوه فرشته، زنم افتاده توی آب
فرشته رفت زیر آب و با جنیفر لوپز برگشت و پرسید : زنت اینه؟
'' هیزم شکن فریاد زد آره ''
فرشته عصبانی شد. '' تو تقلب کردی، این نامردیه
هیزم شکن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش. سوء تفاهم شده. میدوونی، اگه به جنیفر لوپز '' نه'' میگفتم تو میرفتی و با کاترین زتاجونز می اومدی. وباز هم اگه به کاترین زتاجونز ''نه'' میگفتم تو میرفتی و با زن خودم میاومدی و من هم میگفتم آره . اونوقت تو هر سه تا رو به من می دادی امافرشته، من یه آدم فقیرم و توانایی نگهداری سه تا زن رو ندارم، و به همیندلیل بود که این بار گفتم آره .


تاریخ : چهارشنبه 4 شهریور 1388 ╬ کد مطلب: 92
دسته بندی: داستان کوتاه ,



در دستانم دو جعبه دارم که خدا آنها را به من هدیه داده است. او به من گفت: غمهایت را در جعبه سیاه و شادی هایت را در جعبه طلایی جمع کن. من نیز چنین کردم و غمهایم را در جعبه سیاه ریختم و شادی هایم را در جعبه طلایی! با وجود اینکه جعبه طلایی روز به روز سنگین تر می شد اما از وزن جعبه سیاه کاسته می شد! در جعبه سیاه را باز کردم و با تعجب دیدم که ته آن سوراخ است!!! جعبه را به خدا نشان دادم و گفتم : پس غمهای من کجا هستند؟! خداوند لبخندی زد و گفت: غمهای تو اینجا هستند، نزد من!

 از او پرسیدم: خدایا،‌ چرا این جعبه طلایی و این جعبه ی سیاه سوراخ را به من دادی؟ و خدا فرمود: بنده ی عزیزم، جعبه ی طلایی مال آنست که قدر شادیهایت را بدانی و جعبه سیاه، تا غمهایت را رها کنی!


تعداد کل صفحات : 2
1 2
جدیدترین مطالب:
اس ام اس ویژه عید فطر 89 چهارشنبه 17 شهریور 1389
اس ام اس های عاشقانه جدید شهریور 89 دوشنبه 8 شهریور 1389
اس ام اس به مناسبت شهادت امیرالمومنین علی(ع) یکشنبه 7 شهریور 1389
سه گانه های زندگی یکشنبه 7 شهریور 1389
اس ام اس قهر و آشتی جدید-اس ام اس برای اشتی کردن سه شنبه 2 شهریور 1389
پیامک سخنان زیبا و پند آموز - اس ام اس سخنان زیبا از بزرگان دوشنبه 11 مرداد 1389
پیامک نیمه شعبان و روز تولد امام زمان ( عج ) پنجشنبه 31 تیر 1389
شانسی برای تغییر زندگی پنجشنبه 31 تیر 1389
اس ام اس مخصوص فصل تابستان و گرما - پیامک مرداد 89 - اس ام اس سرکاری جدید پنجشنبه 31 تیر 1389
اس ام اس روز مادر و روز زن سه شنبه 11 خرداد 1389
اس ام اس جدید خرداد ماه 89 سه شنبه 4 خرداد 1389
اس ام اس های عاشقانه جدید سال 89 سه شنبه 21 اردیبهشت 1389
اس ام اس احساسی، اس ام اس بسیار غمگین, اس ام اس تنهایی جمعه 17 اردیبهشت 1389
اس ام اس سخنان زیبا از بزرگان شنبه 4 اردیبهشت 1389
اس ام اس عاشقانه جدید چهارشنبه 18 فروردین 1389
لیست کامل مطالب پیشین